رضا قليخان هدايت

741

مجمع الفصحاء ( فارسي )

اگر بنفشه دل هيچ‌كس ز ره نبرد * چرا بنفشهء او گشت رهزن دل من سياه زلفش گويى سياوش است به طبع * كه بىهراس در آتش همىكشد دامن ز بهر آنكه همى پشت من فروشكند * به جعد خويش درآرد هزار چين و شكن به تيغ آهن آن مىكنى به كوه گران * كه دست داود آن مىنكرد با آهن كه را زمانه بخواهد ز بيخ و بن بركند * خلاف تو نهد اندر دلش به حيلت و فن ز بيم تير تو انده كند بر او شادى * ز هول تيغ تو گلخن كند بر او گلشن اگر بماند زنده ز هول خنجر تو * شود به تنش درون مغز سربه‌سر روين و گر بميرد خيزد ز بيم لشكر تو * ز خاك گورش تا حشر ناله و شيون و له ايضا مرا كه آن صنم لاله‌روى نيست به بر * چه بود ازينكه در و دشت گشت لاله‌ستان چگونه باشد حال كسى كه چون الوند * غمى است او را در دل نهفته در همدان مرا هزاران دردست زان يكى غربت * مرا هزاران رنج است زان يكى هجران هنوز نامده ارديبهشت عمر فراز * زمانه بر گل من دردميد باد خزان بلى نبينى كاين چرخ چون كمان به خم است * چگونه راستى آيد تو را ز خمّ كمان همىنمايد مژگانت تا فريبد دل * چو شد فريفته بخراشدت دل از پيكان همه بنايش بر كژى است اگر نه چرا * همىنمايد گوى و همىزند چوگان و له ايضا مكن اى ماه مكن خيره تن خويش نوان * دشت بگذار و به كاخ آى و مى سرخستان چه كشى بار كمان خيره بيا باده بكش * خاصه امروز كه خورشيد درآمد به كمان دل من در شكن زلف خم اندر خم تو * سوى من نامه كند هر شب از عنبر و بان